|
شعری جدید از من در سایت وازنا. شعرها را از اینجا بخوانید.
دو شعر از من در سایت وازنا شعرها را در لینک زیر بخوانید. http://www.vazna.com/article.aspx?id=3567
سه شعر از من در سایت وازنا منتشر شد.
شعرها را اینجا بخوانید.
پرنده ها هر صبح با آوازهایشان زندگی را شروع می کنند و اتومبیل
ها با صدای موتور و دودی که به هوا تزریق می کنند . مادر که صدای ماشین لباس شویی ،ذهن اش را آرام کرده، از پشت
شیشه به چرخش لباس های کف آلود نگاه می کند و با یک دستش که تلفن بی سیم نگرفته،
موهای سفیدش را می کَند. -
امروز چند شنبه است؟ پدر بر سطح صاف و گرم مبل راحتی لمیده ،گویی خواب می بیند. -
نمی دانم .بگذار تقویم را نگاه کنم. صدای جوش کاری اسکلت ساختمان های در حال ساخت، شروع زندگی
افغان هاست .پنجره را باز می کنی.و پرده ی حصیری را بالا می کشی. امروز چند شنبه است؟ دفتر تقویم روی میز بسته است.گل های آبرنگ شده ی قاب روی
دیوار پژمرده اند.و خنده ی چهره ات در قاب عکس رو به آینه ماسیده.از آن روز تا چند روز زمین نچرخیده بود که تو هم چنان
منتظر بودی؟ دست هایش روی پیانو می رقصد.زنی با پیراهن قرمز در
تلویزیون از خیابان وال استریت عبور می کند و آواز می خواند.او هم چنان مشغول ضبط
آهنگی است که تازه ساخته است.مادرش در خانه نیست و آشپزخانه پر است از صدای پیانو . چند بار زنگ می زنی. خاموش است.داروهای آرام بخش کار خودشان را کرده اند.فکر می کنی کسی نباشد که به زیبایی زندگی تو رشک نبرد.جلد رنگی کتاب ها در کتابخانه ی اتاق و برق مداد و
خودکارهای روی میز ،لذت مصنوعی نهفته در اشیا را بر تو تزریق می کنند. به خواب می روی و در خواب همانی هستی که می خواهی. با پیراهنی آبی و پاهایی عریان رو به بیابانی خشک و جاده ای که از سه راه بی آب و علف منشعب می شود کسی در این حوالی نیست که راه بلد باشد؟ بر سر این سه راهی مرد شانه هایش را تکان می دهد و زیر سوزش آفتاب پیانو می زند .......
۴ شعر از من در سایت وازنا
این روزها دوباره ترانه ای کرم گوش های من شده که با ترجمه ی خودم پست می کنم. -Dust in the wind- وقتی چشم هایم را می بندم، فقط برای یک لحظه ، در آن لحظه ی گذرا، تمام رویاهایم، از برابر چشم هایم می گذرند،چون حسی غریب غباری در باد، تمام آنچه میگذرد غباری است در باد. شبیه سرودی قدیمی،درست مثل قطره آبی در دریای
بیکران. تمام آنچه می کنیم،بر زمین فرو می ریزد ،گرچه از
دیدنشان امتناع می ورزیم. غباری در باد،تمام آنچه هستیم غباری است در باد. آه.......سماجت نکن،هیچ چیز برای همیشه نمی پاید
جز زمین و آسمان. می گریزد، ثروتی که دقیقه ای بعد قادر به خریداری اش نیستی. غباری در باد،تمام آنچه هستیم غباری است در باد. غباری در باد،تمام آنچه هستیم غباری است در باد. غباری در باد،همه چیز غباری است در باد.
ما نیستیم و افرادی دیگر روایت مان را از ذهن ما دزدیده اند. ما نیستیم و تهران پر است از فیلم های کوتاه تکراری با چند صحنه ی مشابه و یک رنگ درست پس از نمایش دست های پنهان که در پرده ی اول مشت هایشان را بر خاکستر فرو بردند و در صحنه های مشابه و تکراری پاشیدند. آیا این سایه های دنباله دار که دیگر اثری از صاحبانشان نیست ما نبوده ایم؟ و آفتاب تعبیر همان خنجری نیست که بر فرق سرهای ما شکافته اند؟ بهمن۸۸ We aren’t existed and the other individuals have stolen our narratives from our minds We aren’t existed And Tehran is full of rerun short movies with similar scenes The exact after the hidden hands show which plunged their fists into the ash in the first scene of the play and then they sprinkled it in similar and rerun scenes. Haven’t we been these protracted shadows that there aren’t their owners anymore؟ and the sun can’t be the explanation of the same dagger which they splited on our crowns? Submitted in: http://www.poetry.com
قرار بود فقط در این وبلاگ شعرهام را بگذارم،ولی با توجه به شرایط
حال ام که موسیقی ماندنی گروه Queen را مدام زمزمه می کنم، با ترجمه ی خودم پست می کنم.
Empty spaces - what are we living for On with the show - فضاهای تهی- برای چه زندگی می کنیم؟ و مکان های تبعیدی- به گمانم حساب کار را می دانیم. هم چنان برقرار است -آیا کسی هست بداند در جستجوی چه هستیم؟ قهرمانی دیگر،یک جنایت احقمانه ی دیگر پشت پرده است،در نمایشی پانتومیم وار این سطر را دنبال کن،آیا کسی دیگر هست که بخواهد آن نقش را بستاند؟ این نمایش باید ادامه یابد این نمایش باید ادامه یابد قلب من در حال شکستن است و گریم نمایش ام دارد پوسته پوسته می شود اما هنوز خنده ام باقی است. هر آن جه که اتقاق می افتد ،از روی شانس ترکش می کنم و دوباره اندوهی دیگر،دوباره شکستِ عشقی دیگر برقرار است،آیا کسی هست بداند برای چه زندگی می کنیم؟ به گمانم دارم یاد می گیرم، حالا می بایست گرم تر شوم به زودی بر خواهم گشت به کنج زمان حالا بیرون آغاز طلوع است اما درونِ این تاریک من در حال درد کشیدنم برای آن که آزاد شوم. . این نمایش باید ادامه یابد این نمایش باید ادامه یابد قلبم در حال شکستن است و گریم ام گویی پوسته پوسته می شود اما خنده ام هنوز باقی است روح من رنج کشیده است و همچون بال پروانه های افسانه های قدیمی رشد خواهد کرد اما هرگز فنا نمی شود دوستان من_ من می توانم پر کشم و این نمایش باید ادامه یابد این نمایش باید ادامه یابد همچنان که با پوزخندی در برابرش می ایستم و هرگز تسلیم آن نمی شوم پایدار خواهم ماند_با این نمایش_ قانو ن را ترک خواهم گفت،و کشته خواهم شد مجبور به کشف آن خواسته هستم برای آن که ادامه یابم جاویدان با جاویدان با این نمایش نمایشی که باید ادامه یابد.
|
About
یادداشت های روزانه
Home
|